باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

نخودی من و باباش

۱۷ ماهگی

1393/8/27 16:15
نویسنده : مریم و حمید
374 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل دخترم

امروز که برایت مینویسم ۲۷ مین روز از دومین ماه پاییز هست و پنج روز وارد ۱۸ ماه  شدی

خیلی خیلی بزرگ و فهمیده شدی

ناز و عشوه نگو که از سرو پاهات میریزه

اولین جمعه محرم امسال همراه بابا حمید و مامانی بردیمت مراسم شیرخوارگان امیدوارم قبول باشه و زیر پرچم امام حسین بزرگ بشی 

اینقدر قشنگ نماز میخونی

میگیم حسین حسین سینه میزنی 

 

 

 

  

   

برای مراسم تاسوعا و عاشوار هم رفتیم شوشتر دیگه غریبی نمیکردی و با همه جوش میخوردی به خصوص مهداگلی رو خیلی دوست داشتی کلی با هم بازی میکردین

سفرمون کوتاه بود و زود برگشتیم

قبل از محرم هم یه روز سه تایی رفتیم نمایشگاه گل که شما حسابی آتیش سوزوندی و هرجا آب و فواره بود آب بازی کردی

جمعه ۲۳ آبان ه رفتیم باغ وحش که کلی بهت خوش گذشت کلی حیون دیدی عاشق خرس شدی و ببر و فیل و آهو رو یاد گرفتی شوشتر هم که بدیم کبونر و جوجه و  گاو یاد گرفتی و نشون میدی

صدای گربه و سگ رو هم بلدی میگی میو میو و هاپ هاپ

عمه و عمو هم بلدی اولین بار تلفن رو گرفتی و پشت تلفن عمه ریحانه رو عمه صدا کردی و کلی صحبت کردی

گوشی تلفن میگیری و راه میری و حرف میزنی 

رفتیم سبزی بخریم پول گرفتی سمت فروشنده و هی میگفتی آقا آقا

عاشق نقاشی با مداد شمعی هستی و تو دفترت نقاشی میکشی

بران یهتخته وایت برد خریدم با ماژیک اینقدر قشنگ نقاشی میکشیدی خیلی دوسش داری ولی متاسفانه به ماژیکش حساسیت نشون دادی

 یه روز ظهر بردمت خانه بازی کوروش اونجا کلی وسایل بازی بودو تو کلی بازی کردی تو قسمت آشپزخونه طوری غذا هم میزدی و پشت میز نشستی و غذا میخوردی که دهنم از تعجب باز موند کی اینقدر بزگ شدی که من نفهمیدم

دوست دارم عزیزم یه عالمه

پسندها (2)

نظرات (0)